مسئلهی واقعی، کمبود هوش مصنوعی نیست؛ ناهماهنگی در تصمیمگیری است. فرض کنید فردا صبح، بهترین سامانهی هوش مصنوعی جهان در اختیار سازمان شما قرار گیرد. این سامانه میتواند گزارشهای مالی را تحلیل کند، وضعیت بازار را پیشبینی کند، برنامهی تولید را بهینه سازد، موجودی انبار را کنترل کند، خرابی تجهیزات را پیشبینی کند و حتی برای مدیرعامل پیشنهادهای راهبردی ارائه دهد. بدون تردید، چنین قابلیتی ارزشمند است.
اما اکنون یک سؤال ساده مطرح میشود.
اگر همین سامانه، همزمان به مدیر فروش پیشنهاد افزایش تولید بدهد، به مدیر مالی توصیه کند هزینهها کاهش یابد، به مدیر تولید پیشنهاد توقف یکی از خطوط برای تعمیرات اساسی بدهد و به مدیر منابع انسانی بر جذب نیروی جدید تأکید کند، در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد؟
هر یک از این پیشنهادها ممکن است کاملاً درست باشند. اما آیا مجموعهی آنها نیز الزاماً یک تصمیم درست برای سازمان خواهد ساخت؟
پاسخ، الزاماً مثبت نیست. زیرا سازمان، مجموعهای از تصمیمهای مستقل نیست. سازمان، شبکهای از تصمیمهای بههمپیوسته است. هر تصمیم، بر تصمیمهای دیگر اثر میگذارد و از آنها تأثیر میپذیرد. به همین دلیل، کیفیت یک سازمان را نمیتوان فقط با کیفیت تصمیمهای منفرد سنجید. آنچه اهمیت دارد، هماهنگی میان تصمیمها است.
سازمان، شبکهای از تصمیمهای بههمپیوسته است. هر تصمیم، بر تصمیمهای دیگر اثر میگذارد و از آنها تأثیر میپذیرد. به همین دلیل، کیفیت یک سازمان را نمیتوان فقط با کیفیت تصمیمهای منفرد سنجید. آنچه اهمیت دارد، هماهنگی میان تصمیمها است.
سالهاست مدیران میآموزند که واحدهای سازمان نباید به صورت جزیرهای عمل کنند. فروش، تولید، مالی، منابع انسانی، زنجیرهی تأمین، نگهداری و تعمیرات و سایر بخشها، هر کدام هدف و مسئولیت مشخصی دارند؛ اما موفقیت سازمان زمانی حاصل میشود که این اهداف در یک جهت حرکت کنند.
حال تصور کنید هر یک از این واحدها، دستیار هوشمند اختصاصی خود را نیز داشته باشند. هر دستیار، بر اساس دادههای همان واحد، بهترین پیشنهاد ممکن را ارائه میدهد. در ظاهر، سازمان هوشمندتر شده است. اما اگر هیچ سازوکاری برای هماهنگ کردن این پیشنهادها وجود نداشته باشد، ممکن است نتیجهی نهایی، افزایش هوشمندی نباشد؛ بلکه افزایش تعارض باشد. به بیان دیگر، سازمان با پدیدهای روبهرو میشود که میتوان آن را «هوشمندیهای ناهماهنگ» نامید.
هر بخش، درست فکر میکند. اما کل سازمان، درست عمل نمیکند.
اجازه دهید از زاویهای دیگر به موضوع نگاه کنیم. در فوتبال، اگر بهترین دروازهبان، بهترین مدافع، بهترین هافبک و بهترین مهاجم جهان را کنار هم قرار دهیم، آیا قهرمانی تیم تضمین میشود؟ تجربه ورزش بارها نشان داده است که پاسخ منفی است. زیرا موفقیت یک تیم، حاصل جمع توانایی بازیکنان نیست؛ حاصل کیفیت همکاری میان آنهاست.
سازمان نیز دقیقاً چنین ماهیتی دارد. هوش مصنوعی میتواند کیفیت تصمیم هر بخش را افزایش دهد، اما هماهنگی میان این تصمیمها، مسئلهای کاملاً متفاوت است.
هوش مصنوعی میتواند کیفیت تصمیم هر بخش را افزایش دهد، اما هماهنگی میان این تصمیمها، مسئلهای کاملاً متفاوت است.
این هماهنگی، محصول مدل هوش مصنوعی نیست. محصول طراحی سازمان است. اینجاست که یکی از بزرگترین سوءبرداشتهای عصر هوش مصنوعی آشکار میشود. بسیاری تصور میکنند هرچه تعداد سامانههای هوشمند در سازمان بیشتر شود، سازمان نیز هوشمندتر خواهد شد. در حالی که ممکن است دقیقاً عکس این اتفاق رخ دهد.
بسیاری تصور میکنند هرچه تعداد سامانههای هوشمند در سازمان بیشتر شود، سازمان نیز هوشمندتر خواهد شد. در حالی که ممکن است دقیقاً عکس این اتفاق رخ دهد.
هرچه تعداد سامانههای تصمیمیار افزایش یابد، اگر میان آنها هماهنگی وجود نداشته باشد، پیچیدگی تصمیمگیری نیز بیشتر خواهد شد. در چنین شرایطی، مدیران نه با کمبود اطلاعات روبهرو هستند و نه با کمبود تحلیل. آنها با انبوهی از پیشنهادهای درست اما ناسازگار روبهرو هستند. و این همان جایی است که بسیاری از پروژههای هوش مصنوعی متوقف میشوند. نه به این دلیل که مدل اشتباه است. بلکه به این دلیل که سازمان نمیداند چگونه این تصمیمها را در یک مسیر مشترک قرار دهد.
به نظر میرسد در سالهای آینده، مزیت رقابتی سازمانها دیگر صرفاً در داشتن هوش مصنوعی نخواهد بود. مزیت واقعی، در توانایی هماهنگ کردن هوشهای متعدد خواهد بود.
در سالهای آینده، مزیت رقابتی سازمانها دیگر صرفاً در داشتن هوش مصنوعی نخواهد بود. مزیت واقعی، در توانایی هماهنگ کردن هوشهای متعدد خواهد بود.
سازمانی موفق خواهد بود که بتواند میان پیشنهادهای تولید، فروش، مالی، منابع انسانی، زنجیرهی تأمین، نگهداری و مدیریت، یک منطق مشترک ایجاد کند. این منطق مشترک، از دل مدلهای هوش مصنوعی به وجود نمیآید. این منطق، باید در معماری سازمان وجود داشته باشد.
به همین دلیل، شاید مهمترین مسئله عصر هوش مصنوعی، ساخت مدلهای هوشمندتر نباشد. بلکه طراحی سازمانهایی باشد که بتوانند از هوشهای متعدد، یک تصمیم واحد، منسجم و مسئولانه بسازند.
در این نقطه، پرسش مقاله نیز تغییر میکند.
دیگر سؤال این نیست که: «چگونه هوش مصنوعی را وارد سازمان کنیم؟»
بلکه باید بپرسیم: «چگونه سازمان را برای زندگی با هوش مصنوعی طراحی کنیم؟»
شاید پاسخ این پرسش، آغاز نسل جدیدی از مدیریت سازمان باشد.
