در دهههای اخیر، تنهایی بهعنوان یکی از مسائل محوری جوامع انسانی معاصر مورد توجه قرار گرفته است؛ بهویژه آنکه در سالهای اخیر، ماهیت این پدیده دگرگون شده و دیگر نمیتوان «تنهاییِ مدرن» را صرفاً بهمثابه تجربهای فردی یا پیامدی روانشناختی تبیین کرد.
آنچه امروز با آن مواجهایم، شکلی از تنهایی ساختاری است که از دل دگرگونی نهادهای اجتماعی، بازآرایی مناسبات قدرت و فرسایش افقهای جمعی سربرآورده است. این تنهایی نه در فقدان ارتباط، بلکه در کیفیت جدید روابط ریشه دارد؛ روابطی که بیش از پیش ناپایدار، پرهزینه و سیاستمند شدهاند. در چنین زمینهای، ظهور و گسترش فناوریهای هوش مصنوعی را هم باید بهمثابه یکی از نشانهها و شتابدهندههای تنهایی فهم کرد.
اکنون در بسیاری از جوامع، نهادهای میانجی که پیشتر امکان معنابخشی جمعی و پیوند اجتماعی را فراهم میکردند-از خانواده و جامعه مدنی گرفته تا فضاهای عمومی و ساختارهای مشارکت فرهنگی و سیاسی-یا تضعیف شدهاند یا کارکردهایشان دگرگون شده است؛ سیاست، به قلمرویی پرریسک و قطبی بدل شده؛ اقتصاد، ناامن و مبتنی بر فردیسازی مسئولیت بقا است و آینده، فاقد روایتهای جمعی قابل اتکا به نظر میرسد! در چنین شرایطی، فرد بهتدریج از کنش جمعی فاصله میگیرد و تنهایی از حالت استثنا خارج شده و به وضعیت پیشفرض زیست اجتماعی بدل میشود.
هوش مصنوعی دقیقاً در همین شکاف نهادی و معنایی وارد زیستجهان روزمره شده است؛ آنچه این فناوری عرضه میکند، نوعی رابطهی بدون پیامد است: گفتوگوی بدون تاریخ، همدلی بدون تعهد، و حضور بدون درگیری در مناسبات قدرت. از منظر فلسفهی اجتماعی، میتوان این وضعیت را دگرگونی در تجربه بیناذهنیت دانست. اگر در سنتهای کلاسیک، «دیگریِ انسانی» شرط امکان شکلگیری معنا، مسئولیت و خودآگاهی تلقی میشد، اکنون با نوعی «دیگریِ غیرانسانی» مواجه هستیم که واجد زبان و پاسخ است، اما فاقد زیستجهان، حافظهی اجتماعی و کنش جمعی. این دیگری، تجربه را انعکاس میدهد، اما در آن سهیم نیست.
این ویژگی، هوش مصنوعی را به کنشگری جذاب در جوامعی تبدیل میکند که در آنها رابطهی انسانی بیش از پیش با هزینه همراه است. در سطح سیاسی، افزایش نظارت، قطبیشدن گفتمانها و فرسایش اعتماد عمومی، گفتوگوی آزاد را به امری پرریسک بدل کرده است. در فضاهایی که بیان نظر، حتی در فضاهای خصوصی یا نیمهعمومی، مستلزم خودسانسوری و محاسبهی پیامدها است؛ گفتوگو با سامانهای که نه قضاوت میکند، نه افشا میشود و نه در حافظهی جمعی باقی میماند، برای فرد به گزینهای عقلانی تبدیل میشود.
در فضاهایی که بیان نظر، حتی در فضاهای خصوصی یا نیمهعمومی، مستلزم خودسانسوری و محاسبهی پیامدها است؛ گفتوگو با سامانهای که نه قضاوت میکند، نه افشا میشود و نه در حافظهی جمعی باقی میماند، برای فرد به گزینهای عقلانی تبدیل میشود.
در سطح اقتصادی، حتی در فضاهایی که هنوز در قالب سازمانهای سنتی فعالیت میکنند، منطق ناامنی شغلی، ارزیابیهای فردمحور و رقابت مداوم، پیوندهای جمعی محیط کار را تضعیف کرده است. اگرچه همهی اشکال کار پلتفرمی نیستند، اما منطق پلتفرمی-یعنی مسئولیتسپاری به فرد، انعطافپذیری بدون تضمین و ارزیابی مستمر عملکرد-بهتدریج به سایر حوزههای اشتغال نیز سرایت کرده است. در نتیجه، فرد کمتر خود را عضوی از یک جمع پایدار با هویت مشترک میبیند و بیشتر بهمثابه واحدی مستقل تلقی میشود که باید مسیر شغلی، امنیت اقتصادی و حتی معنابخشی به کار خود را بهتنهایی مدیریت کند.
در چنین شرایطی، کار از تجربهای جمعی که امکان شکلگیری تعلق و حمایت متقابل را فراهم میکرد، به فعالیتی فردی و اغلب منزوی تبدیل میشود. این جابهجایی، بار عاطفی و شناختی قابلتوجهی را به سطح فرد منتقل میکند؛ باری که پیشتر، بخشی از آن در چارچوب روابط کاری، هنجارهای سازمانی و حمایتهای نهادی جذب میشد. در این بستر، فناوریهای هوشمند دیگر صرفاً ابزار بهرهوری نیستند، بلکه بهتدریج نقش زیرساختهای جبرانی را ایفا میکنند: کمک به ساماندهی زندگی روزمره، مدیریت فشارهای روانی و حتی شبیهسازی نوعی همراهی کلامی در غیاب روابط کاری پایدار و معنادار.
تحولات زیست دیجیتال نیز این وضعیت را تشدید میکنند. شبکههای اجتماعی، که زمانی بهعنوان بسترهای بالقوهی همبستگی تصور میشدند، به میدانهای رقابت نمادین، مقایسهی دائمی و اضطراب دیدهشدن بدل شدهاند. ارتباط انسانی در این فضاها نه الزاماً آرامبخش، بلکه اغلب فرساینده است. در مقابل، هوش مصنوعی تعاملی بدون مقایسه، بدون داوری و بدون مطالبه عرضه میکند؛ تعاملی که بهجای کاهش تنهایی، آن را به شکلی قابلتحمل و عادیشده بازتولید میکند.
در این میان، خانواده-بهعنوان یکی از اصلیترین نهادهای مقابله با تنهایی-خود در معرض دگرگونیهای عمیق قرار گرفته است؛ تغییر در الگوهای ازدواج، تأخیر در تشکیل خانواده، فشارهای اقتصادی و بازتعریف نقشها کارکرد حمایتی خانواده را تضعیف کردهاند. خانواده دیگر الزاماً فضای امن گفتوگو و همدلی نیست، بلکه گاه به عرصهی تعارض، سکوت یا فشارهای هنجاری بدل میشود. در چنین شرایطی، جایگزینی بخشی از کارکردهای عاطفی خانواده با فناوریهای هوشمند-هرچند ناقص و موقتی-به پدیدهای معنادار تبدیل میشود.
باید توجه کرد تقلیل تنهایی معاصر به تقابل سادهی «انسان» و «ماشین» گمراهکننده است؛ بیشک هوش مصنوعی عامل اصلی تنهایی نیست، بلکه آینهای است که بحران عمیقتر روابط اجتماعی را بازتاب میدهد.
بیشک هوش مصنوعی عامل اصلی تنهایی نیست، بلکه آینهای است که بحران عمیقتر روابط اجتماعی را بازتاب میدهد.
این تنهایی بیش از آنکه انتخاب فردی برای انزوا باشد، واکنشی عقلانی به شرایطی است که در آن روابط انسانی پرریسک، شکننده و فاقد تضمین نهادی شدهاند.
آنچه تجربهی انسانی امروز را شکل میدهد، نه صرفاً حضور فناوری، بلکه بازتعریف جایگاه انسان در شبکهای از نهادها و مناسبات است که دیگر قادر به تضمین پیوندهای پایدار، اعتماد متقابل و معناهای جمعی نیستند. فناوریهای هوشمند، شبکههای دیجیتال و ساختارهای اقتصادی نوین نقش میانجی محدود و موقت را ایفا میکنند؛ آنها خلأهای رابطهی انسانی را پر میکنند، اما نمیتوانند جایگزین کنش، مسئولیت و حضور جمعی شوند. در چنین وضعیتی، تنهایی از یک تجربهی فردی فراتر رفته و نشانهای از دگرگونی بنیادین زیست اجتماعی انسان است.
بدیهی است تجربهی امروز، ما را به بازاندیشی دربارهی رابطه انسان با دیگری، جامعه و ابزارهای هوشمند فرا میخواند؛ پرسشی که فراتر از فناوری است و به ماهیت اجتماعی، اخلاقی و ساختاری زندگی جمعی اشاره دارد، اما دریغ در کشاکش مشکلات متنوع اجتماعی- سیاسی- اقتصادی، فرصتی برای پرداختن به این نوع از مشکلات و مسائل عمیق جوامع انسانی باقی نمیماند.
