پرسش اساسی در تحلیل وضعیت هوشمندسازی صنعتی در ایران آن است که آیا امروز در کشور بازاری برای این حوزه وجود دارد یا خیر. پاسخ، برخلاف تصور عمومی، منفی است. آنچه دیده میشود نه بازار، بلکه مرحلهای گذار است؛ دورهای که در آن تمایل به هوشمندسازی وجود دارد، اما هنوز به تقاضا تبدیل نشده است. تمایل، بر آگاهی سطحی و جذابیتهای ظاهری استوار است، در حالی که تقاضا بر شناخت دقیق، فهم مسئله، ارزیابی اقتصادی و درک آثار تصمیمگیری مبتنی است. درکنکردن این تمایز، موجب برداشتهای نادرست در سطح سیاستگذاری و مدیریت صنعتی شده و بسیاری از تصمیمگیران نمیدانند در این چرخهی گذار، صنعت کشور دقیقاً در کدام نقطه ایستاده و چه نیازهایی دارد.
نبود تقاضای واقعی به بهرهوری
هرچند سالهاست بهرهوری در گفتار مدیریتی کشور حضوری پررنگ دارد، اما این حضور بیشتر به یک «تمایل» شباهت دارد تا «تقاضا». تقاضا زمانی پدید میآید که بنگاه صنعتی در برابر ناکارآمدی، هزینهای واقعی بپردازد؛ زمانی که رقابت فشرده، شفافیت عملکرد، فشار بازار و ضرورت کاهش هزینه، سازمان را ناگزیر از انتخاب مسیر بهبود کند.
تقاضا زمانی پدید میآید که بنگاه صنعتی در برابر ناکارآمدی، هزینهای واقعی بپردازد؛ زمانی که رقابت فشرده، شفافیت عملکرد، فشار بازار و ضرورت کاهش هزینه، سازمان را ناگزیر از انتخاب مسیر بهبود کند.
اما در صنعتی که امکان انتقال هزینههای ناشی از ناکارآمدی به قیمت محصول فراهم است و رقابت خارجی عملاً تهدیدی وجودی ایجاد نمیکند، انگیزه برای اصلاح درونی شکل نمیگیرد. همین سازوکار اقتصادی که ناکارآمدی را بیهزینه میکند، موجب شده بهرهوری از حوزهی اجبار به حوزهی توصیه منتقل شود. از آنجا که هوشمندسازی در جوهرهی خود ابزاری برای ارتقای بهرهوری است، نبود تقاضای واقعی برای بهرهوری به معنای نبود تقاضا برای هوشمندسازی است.
از آنجا که هوشمندسازی در جوهرهی خود ابزاری برای ارتقای بهرهوری است، نبود تقاضای واقعی برای بهرهوری به معنای نبود تقاضا برای هوشمندسازی است.
صنعت در چنین شرایطی نه به دلیل «فقدان فناوری»، بلکه به دلیل نبود محرکهای ساختاری، انگیزهای برای ورود به هوشمندسازی ندارد و همین امر موجب میشود فعالیتهای انجامشده بیشتر جنبهی نمادین داشته باشند تا نقش واقعی در دگرگونی صنعتی.
نبود نظام مدیریت چالشها
هوشمندسازی یک پاسخ و یک راهکار (Solution) است، اما پاسخی که تنها در صورتی معنا پیدا میکند که پرسش درست در سطح درست طرح شده باشد. در صنعت، پرسش معمولاً در دو سطح متفاوت بروز میکند؛ سطحی که به آن Challenge گفته میشود و سطحی دیگر که در قالب Problem ظاهر میگردد. Challenge یک ناهنجاری کوچک یا یک انحراف تدریجی در رفتار فرآیند است که هنوز پیامد جدی ایجاد نکرده و تنها نشانههای اولیه تغییر را در خود دارد. اما محدود به این موارد نیست و در معنایی دقیقتر شامل هرگونه نقطهی قابل بهبود نیز میشود؛ نقطهای که هنوز ایجاد بحران نکرده اما از منظر عملکردی یا اقتصادی ظرفیت اصلاح دارد. Problem اما زمانی شکل میگیرد که همین چالش کوچک، به دلیل عدم رسیدگی، رشد کرده و جثه پیدا کرده و در نهایت به یک Pain Point تبدیل میشود؛ نقطهای که در آن هزینهها آشکار، اختلال محسوس و رفتار فرآیند غیرقابل انکار شده است.
در صنایع پیشرو، زیرساختی به نام Challenge Management System وجود دارد؛ نظامی که دقیقاً برای مدیریت فاصله میان Challenge و Problem طراحی شده است. این نظام چالشها را در مرحلهای شناسایی میکند که هنوز کوچکاند، اثر تجمعیشان آغاز نشده و امکان مداخلهی کمهزینه وجود دارد. اما در صنعت ایران، چنین نظامی وجود ندارد و چالشها تنها زمانی رسمیت پیدا میکند که وارد فاز Problem شده باشد؛ یعنی زمانی که هزینههای مستقیم و غیرمستقیم تحمیل شده، توقف تولید رخ داده، یا کیفیت خروجی بهطور محسوس افت کرده است. این سبک مدیریت، که بنیان آن Reactive Thinking است، با ماهیت هوشمندسازی در تعارضی بنیادین قرار دارد.
هوشمندسازی بر دادهای استوار است که باید از دورهی Challenge جمعآوری شده باشد؛ دورهای که در آن رفتار فرآیند هنوز پایدار است، انحرافها کوچکاند و مدل میتواند الگوهای واقعی Pattern of Behavior را یاد بگیرد.
هوشمندسازی بر دادهای استوار است که باید از دورهی Challenge جمعآوری شده باشد؛ دورهای که در آن رفتار فرآیند هنوز پایدار است، انحرافها کوچکاند و مدل میتواند الگوهای واقعی Pattern of Behavior را یاد بگیرد.
اما وقتی چالشها نادیده گرفته میشوند و تنها در مرحلهی Problem دیده میشوند، هیچ دادهای از تحول تدریجی فرآیند در دسترس نیست. در چنین شرایطی، مدل بر بقایای یک بحران بنا میشود، نه بر رفتار طبیعی فرآیند. این همان نقطهای است که مدل، چه از نظر تبیین و چه از نظر پیشبینی، عملاً ناتوان میشود.
بنابراین شکست بسیاری از پروژههای هوشمندسازی نه ناشی از ضعف فنی، بلکه فقدان سازوکار مدیریتی برای مداخله در سطح Challenge است. در غیاب Challenge Management System، صنعت بهصورت ساختاری محکوم است که همیشه دیر برسد؛ دیر در شناسایی، دیر در تحلیل و دیر در جمعآوری داده، و هر جا صنعت دیر برسد، هوشمندسازی هرگز به معنای واقعی کلمه متولد نمیشود.
نبود تفکر اقتصاد حل چالش
حل یک چالش صنعتی پیش از آنکه یک تصمیم فناورانه باشد، یک تصمیم اقتصادی است. اما در بسیاری از تصمیمگیریهای صنعتی کشور، هزینههای ناشی از حلنکردن یک چالش نه اندازهگیری میشود، نه تحلیل و نه در محاسبات مدیریتی وارد میگردد. Cost of Not Solving the Problem—شامل Direct Costs، Indirect Costs و Induced Costs—بهعنوان یک مفهوم اقتصادی در صنایع ایران تقریباً غایب است. هنگامی که این هزینهها محاسبه نشوند، برآورد نرخ بازگشت سرمایه (RoI) نیز ناممکن میشود و اولویتگذاری حل چالشها از یک فرآیند اقتصادی مبتنیبر تحلیل، به یک تصمیم ذهنی و سلیقهای تبدیل میشود.
در چنین فضایی، هوشمندسازی نه بهعنوان یک سرمایهگذاری برای افزایش بهرهوری و کاهش هزینه، بلکه بهعنوان یک اقدام کماثر و فاقد ضرورت تلقی میشود. سازمانی که نمیداند حلنکردن چالش چه بهایی دارد، هیچگاه انگیزهای برای ورود به Problem-Solving Economics پیدا نمیکند. نتیجهی آن است که هوشمندسازی، حتی اگر انجام شود، نه ریشه میگیرد و نه پایدار میماند؛ چرا که منطق اقتصادی لازم برای حمایت از آن شکل نگرفته است.
جمعبندی
آنچه امروز مانع اصلی شکلگیری بازار هوشمندسازی در ایران است، نبود فناوری یا کمبود متخصص نیست؛ فقدان سه رکن اساسی است: تقاضای واقعی برای بهرهوری، نظام مدیریت چالشها، و زیرساخت محاسبات اقتصادی برای تصمیمگیری. تا زمانی که این سه رکن شکل نگیرند، تلاشهای انجامشده، هرچند پرهیاهو، به دورهای گذار محدود خواهند ماند؛ دورهای که در آن تمایل وجود دارد، اما تقاضا هنوز متولد نشده است.
