داییجان ناپلئون نه صرفاً شخصیتی طنزآمیز، بلکه استعارهای از روح بیمار تاریخی ماست. او در ذهن هر ایرانی نشسته است، پشت میز بانک، پشت کانتر فروش، یا پشت میز وزارتخانه. هرکجا که تصمیم اقتصادی گرفته میشود، سایهی شک و بدگمانی نیز حضور دارد. این شک، به ظاهر عقلانی مینماید، زیرا از تجربههای تلخ گذشته برآمده است؛ اما در عمل، فلجکننده است. جامعهای که مدام در حال «افشاگری» است، هرگز به مرحلهی «اصلاح» نمیرسد. زیرا افشاگری بیپایان، ساختار را به دشمن تبدیل میکند، نه به موضوعی برای بهبود.
در حافظهی جمعی ایرانیان، همیشه صدایی زمزمه میکند که «کار، کارِ انگلیسهاست». این صدا، صرفاً پژواکی از طنز ادبی نیست، بلکه ریشهای عمیق در ناخودآگاه تاریخی ما دارد؛ همان ذهنیت داییجان ناپلئونی که در عرصهی اقتصاد نیز به شکلی مرموز و ویرانگر بازتولید شده است. ذهنیتی که جهان را صحنهای از توطئه میبیند، و بهجای شناخت علّی واقعیت، آن را با روایتهای ظنآلود تفسیر میکند. نتیجهی این ذهنیت، نه فقط در سیاست و جامعه، بلکه در ساختارهای اقتصادی امروز ایران نیز آشکار است: اقتصادی که از بیاعتمادی تغذیه میکند، دروغ را بهعنوان استراتژی بقا میپذیرد، و هر بازیگر، دیگری را به چشم دسیسهگر مینگرد.
ریشهی این ذهنیت را باید در تاریخی جست که در آن، شکستها هیچگاه بهصورت عقلانی تبیین نشدند. جامعهای که هر بار در برابر بحران، استعمار یا قحطی قرار گرفت، بهجای تحلیل ساختارها، بهدنبال «دست پنهان دشمن» گشت. این جستوجوی دائمی برای یافتن عامل بیرونی، در طول زمان به هویت فرهنگی بدل شد. نتیجه آنکه ایرانی، چه در سیاست و چه در اقتصاد، کمتر به مسئولیت خود میاندیشد و بیشتر در پی کشف توطئهی دیگری است. در چنین فضایی، مفهوم «اعتماد» که پایهی هر نظام اقتصادی مدرن است، از همان ابتدا مخدوش میشود. اگر مردم تصور کنند دولت در پی فریب آنان است، مالیاتگریزی به هنجار بدل میشود. اگر دولت، مردم را فریبکار بداند، نظارت و کنترل را جایگزین مشارکت میکند و اگر بازار به هیچکدام اعتماد نکند، سوداگرانه و کوتاهمدت عمل میکند. چرخهای معیوب شکل میگیرد که در آن، بیاعتمادی علت و معلول همزمان است.
در این میان، دولتها نیز خود حامل همان ذهنیت شدهاند. اقتصاد ایران در قرن گذشته، بهجای آنکه نظامی مبتنی بر قواعد پایدار و شفاف بسازد، بر مبنای سوءظن به نیروهای داخلی و خارجی عمل کرده است. برنامهریزی اقتصادی همواره با نگاه امنیتی آمیخته بوده: کنترل ارز، محدودیت تجارت، و سیاستهای حمایتیای که نه از دل اعتماد به مردم، بلکه از دل ترس از «نفوذ بیگانه» زاده شدهاند. به همین دلیل، اقتصاد ایران هرگز از مدار اضطراب تاریخی خود خارج نشده است. هر نوسان ارزی، بهجای اینکه نشانهی ضعف ساختار باشد، به دسیسهای از بیرون تعبیر میشود.
هر نوسان ارزی، بهجای اینکه نشانهی ضعف ساختار باشد، به دسیسهای از بیرون تعبیر میشود.
هر رکود، نشانهی خیانت داخلی. در چنین فضای ذهنی، گفتوگو و اصلاح جایی ندارد؛ تنها مظنونیت رشد میکند.
این ذهنیت، از سطح دولت و نهادها به سطح فرد نیز نفوذ کرده است. شهروند ایرانی، در مواجهه با اقتصاد روزمره، همچنان در حالت تدافعی زیست میکند. او در خرید، فروش، و حتی در تعامل بانکی، در جستوجوی «کلک پنهان» است. معامله برایش میدان جنگ است، نه تبادل منافع. در نتیجه، اقتصاد غیررسمی رشد میکند، قراردادها ناپایدار میشوند، و اعتماد به قول و وعده از میان میرود. این فروپاشی اعتماد جمعی، سرمایهی اجتماعی را میبلعد و آنگاه حتی سیاستهای اقتصادی درست نیز بیاثر میشوند. چراکه اقتصاد، در غیاب اعتماد، چیزی جز مجموعهای از ترسهای متقابل نیست.
از این منظر، داییجان ناپلئون نه صرفاً شخصیتی طنزآمیز، بلکه استعارهای از روح بیمار تاریخی ماست.
داییجان ناپلئون نه صرفاً شخصیتی طنزآمیز، بلکه استعارهای از روح بیمار تاریخی ماست.
او در ذهن هر ایرانی نشسته است، پشت میز بانک، پشت کانتر فروش، یا پشت میز وزارتخانه. هرکجا که تصمیم اقتصادی گرفته میشود، سایهی شک و بدگمانی نیز حضور دارد. این شک، به ظاهر عقلانی مینماید، زیرا از تجربههای تلخ گذشته برآمده است؛ اما در عمل، فلجکننده است. جامعهای که مدام در حال «افشاگری» است، هرگز به مرحلهی «اصلاح» نمیرسد.
جامعهای که مدام در حال «افشاگری» است، هرگز به مرحلهی «اصلاح» نمیرسد.
زیرا افشاگری بیپایان، ساختار را به دشمن تبدیل میکند، نه به موضوعی برای بهبود.
در نهایت، اقتصاد ایران قربانی همین ذهنیت شده است؛ ذهنیتی که مسئولیت را به دیگری واگذار میکند و شکست را نتیجهی توطئه میداند. نتیجه، بازتولید چرخهی بیاعتمادی است که در آن، هیچکس به نفع جمع نمیاندیشد. در چنین شرایطی، حتی بهترین برنامههای اقتصادی نیز به سرنوشت داییجان دچار میشوند؛ فرو رفتن در هذیان پیروزی خیالی و شکست واقعی. تا زمانی که جامعه نپذیرد دشمن اصلی در درون ذهن اوست، در همان جایی که تئوری توطئه بهجای تحلیل نشسته، اقتصاد ایران نه به ثبات میرسد، نه به بلوغ. رهایی از بحران اقتصادی، پیش از هر چیز، نیازمند رهایی از ذهنیت داییجانناپلئونی است؛ ذهنیتی که در ظاهر باهوش و وطنپرست است، اما در واقع، بزرگترین مانع توسعهی خود است.
رهایی از بحران اقتصادی، پیش از هر چیز، نیازمند رهایی از ذهنیت داییجانناپلئونی است؛ ذهنیتی که در ظاهر باهوش و وطنپرست است، اما در واقع، بزرگترین مانع توسعهی خود است.

یک پاسخ
درود بر اندیشه و تفکر شما،احسنت بر این تحلیل درست و کاملا دقیق،به امید رهایی از دایی جان های بیشمار در پیرامون اجتماعی ،اقتصادی،فرهنگی و سیاسی جامعه ایرانی