در بحران، آنکه سکوت میکند، تنها صدایش را از دست نمیدهد، اعتبارش را دفن میکند. شفافیت، حتی اگر تلخ و دردناک باشد، تنها نوری است که هنوز میتواند از دیوارهای ضخیم بیاعتمادی عبور کند. اما در اقتصاد ایران، چه در سطح دولت و چه در بخش خصوصی، سکوت به یک عادت تبدیل شده است، عادت خطرناکی که با هر بار تکرار، فاصلهی میان مردم و مدیران را عمیقتر میکند. در فضای پرابهام و سیاستزدهای که هر روز در معرض دستورها و تهدیدهای متناقض است، شرکتها و مدیران ترجیح میدهند پشت پردهی سکوت پنهان شوند. اما نتیجهی این خودسانسوری جمعی، چیزی جز ویرانی اعتماد اجتماعی نیست.
در بحران، آنکه سکوت میکند، تنها صدایش را از دست نمیدهد، اعتبارش را دفن میکند. در مدیریت بحران، بزرگترین اشتباه، انفعال نیست؛ سکوت است. شفافیت، حتی اگر تلخ و دردناک باشد، تنها نوری است که هنوز میتواند از دیوارهای ضخیم بیاعتمادی عبور کند.
شفافیت، حتی اگر تلخ و دردناک باشد، تنها نوری است که هنوز میتواند از دیوارهای ضخیم بیاعتمادی عبور کند.
اما در اقتصاد ایران، چه در سطح دولت و چه در بخش خصوصی، سکوت به یک عادت تبدیل شده است، عادت خطرناکی که با هر بار تکرار، فاصلهی میان مردم و مدیران را عمیقتر میکند.
مدیران ایرانی، در مواجهه با بحران، اغلب به پنهانکاری پناه میبرند. آنها از گفتن حقیقت میترسند، چون حقیقت در این سرزمین بهایی گزاف دارد. هر سخن صادقانه میتواند تیغی شود در دست افکار عمومی، یا بهانهای برای سرزنش، یا سندی علیه خودِ گوینده.
هر سخن صادقانه میتواند تیغی شود در دست افکار عمومی، یا بهانهای برای سرزنش، یا سندی علیه خودِ گوینده
اما نتیجهی این خودسانسوری جمعی، چیزی جز ویرانیِ اعتماد اجتماعی نیست. اعتماد، زمانی میمیرد که کلمهها میمیرند.
بخش خصوصی ایران نیز از همین بیماری مزمن رنج میبرد. در فضای پرابهام و سیاستزدهای که هر روز در معرض دستورها و تهدیدهای متناقض است، شرکتها و مدیران ترجیح میدهند پشت پردهی سکوت پنهان شوند. نه وعدهای میدهند، نه توضیحی، نه اعترافی. آنها از بیمِ تلاطم، ساکت میمانند ، غافل از اینکه سکوت در بحران، خود نوعی فریاد است؛ فریاد بیمسئولیتی.
سکوت در بحران، خود نوعی فریاد است؛ فریاد بیمسئولیتی.
وقتی بحران، سقوط ارزش پول، اختلال در زنجیرهی تولید، یا موج بیاعتمادی در بازار رخ میدهد، مردم به یک چیز نیاز دارند: اطلاع صادقانه. نه وعده، نه شعار، نه توجیه. حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، قابل تحملتر از ابهام است. اما مدیر ایرانی، به جای مواجهه با واقعیت، اغلب به پناهگاه روابط عمومی و جملات کلیشهای فرار میکند: «همه چیز تحت کنترل است». در حالی که نیست.
در چنین شرایطی، اقتصاد ایران بیش از کمبود منابع یا تحریم، از «تحلیل سرمایهی اجتماعی» آسیب میبیند. مردمی که به مدیران خود اعتماد ندارند، هیچ سیاست اقتصادی را باور نمیکنند، حتی اگر درست باشد.
مردمی که به مدیران خود اعتماد ندارند، هیچ سیاست اقتصادی را باور نمیکنند، حتی اگر درست باشد.
بیاعتمادی، مانند ویروسی خاموش، در رگهای اقتصاد جریان دارد و هر تصمیمی را بیاثر میکند. این همان مرگ نرم مدیریت است ، مرگی که در سکوت اتفاق میافتد.
در بخش خصوصی نیز همین چرخه تکرار میشود. شرکتهایی که با بحران نقدینگی، بدهی یا ورشکستگی مواجهاند، به جای گفتوگوی صادقانه با کارکنان یا سهامداران، دروغ را انتخاب میکنند: «همهچیز خوب است». اما پشت این جمله، فروپاشی آرامی در جریان است. کارکنان نگران، مشتریان مردد، سرمایهگذاران بیاعتماد و در نهایت، مدیری که دیگر حتی به خود باور ندارد.
سکوت، در نهایت، فقط بحران را پنهان میکند، نه حل. بحران در تاریکی رشد میکند، درست مثل قارچ. و هر چه زمان بگذرد، کنترلش دشوارتر میشود. شفافیت، هرچند ممکن است دردناک باشد، مانند جراحی است؛ زخم را باز میکند تا درمان ممکن شود.
شفافیت، هرچند ممکن است دردناک باشد، مانند جراحی است؛ زخم را باز میکند تا درمان ممکن شود.
اما ما ترجیح دادهایم با زخم بسته زندگی کنیم تا وقتی که عفونت، کل بدن اقتصاد را بگیرد.
در جهان امروز، مدیریت بحران به معنای «مدیریت ارتباطات» است. کسی که بحران را پنهان میکند، بحران بزرگتری میسازد: بحران اعتماد. و در کشوری که اعتماد مرده است، هیچ سیاست، هیچ اصلاح، هیچ وعدهای معنا ندارد.
اقتصاد ایران، پیش از آنکه به اصلاح ساختار یا منابع نیاز داشته باشد، به «احیای صداقت» نیاز دارد؛ مدیرانی که جرأت حرف زدن داشته باشند، حتی اگر حرفشان دردناک باشد. زیرا در تاریکی، تنها چیزی که امید میآورد، نور حقیقت است.
در تاریکی، تنها چیزی که امید میآورد، نور حقیقت است.
