بارباروسای آمریکایی؛ شلیک در تهران، پیروزی در پکن

وقتی «تنگه‌ی هرمز»، ژنرال زمستان واشنگتن می‌شود

این مقاله ادعا نمی‌کند که آمریکا مانند آلمان نازی فرو خواهد پاشید. تاریخ هرگز دقیقاً تکرار نمی‌شود. اما تاریخ الگو دارد؛ و الگوی «ابرقدرتی که جبهه‌ای فراتر از توانش باز می‌کند»، از امپراتوری روم تا ناپلئون و از آلمان نازی تا شوروی، هر بار به یک نتیجه ختم شده است: نه لزوماً فروپاشی، بلکه فرسایشی بازگشت‌ناپذیر.

پرده‌ی اول: ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱؛ تاریخ تکرار می‌شود، این بار با کراوات

سحرگاه ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، سه میلیون سرباز آلمانی در طولانی‌ترین خط جبهه‌ی تاریخ بشر، از دریای بالتیک تا دریای سیاه، به خاک شوروی ریختند. عملیات بارباروسا، بزرگ‌ترین تهاجم زمینی تاریخ، با غرّشی آغاز شد که قرار بود ظرف شش هفته مسکو را فتح و «عمارت پوسیده» کمونیسم را فرو بریزد. هیتلر به ژنرال‌هایش گفته بود: «کافی است در را لگد بزنیم؛ کل ساختمان فرو می‌ریزد.»

تاریخ اما نشان داد لگد زننده، خودش زمین خورد. بارباروسا نه فقط شوروی را نشکست، بلکه نقطه‌ی آغاز فروپاشی رایش سوم شد. آلمان نازی با باز کردن این جبهه، خودش را در جنگ فرسایشی‌ای گرفتار کرد که منابعش را بلعید، متحدان بالقوه‌اش را از دست داد و رقبای اصلی‌اش را به ائتلافی غیرقابل‌تصور علیه خودش متحد کرد.

اکنون، بیش از هشت دهه بعد، ایالات متحده‌ی آمریکا در حال تکرار همان الگوی استراتژیک است. نه با سه میلیون سرباز و تانک‌های پانزر، بلکه با ناوهای هواپیمابر، بمب‌افکن‌های B-2 و موشک‌های کروز. جبهه‌ی جدید: ایران. و درست مثل بارباروسا، این تصمیم در شرایطی گرفته شده که جبهه‌های دیگر هنوز باز هستند، منابع در حال فرسایش‌اند و رقیب اصلی (چین) از پشت صحنه تماشا می‌کند.

این مقاله ادعا نمی‌کند که آمریکا مانند آلمان نازی فرو خواهد پاشید. تاریخ هرگز دقیقاً تکرار نمی‌شود. اما تاریخ الگو دارد؛ و الگوی «ابرقدرتی که جبهه‌ای فراتر از توانش باز می‌کند»، از امپراتوری روم تا ناپلئون و از آلمان نازی تا شوروی، هر بار به یک نتیجه ختم شده است: نه لزوماً فروپاشی، بلکه فرسایشی بازگشت‌ناپذیر.

پرده‌ی دوم: غرور استراتژیک؛ «عمارت پوسیده‌ای» که فرو نریخت

اشتباه بارباروسا فقط نظامی نبود؛ شناختی بود. هیتلر و فرماندهی آلمان، شوروی را از پشت عینک ایدئولوژی نگاه می‌کردند. برایشان، اتحاد جماهیر شوروی یک «کلوس پاگلین» بود: غول‌پیکر اما پوشالی.

هیتلر و فرماندهی آلمان، شوروی را از پشت عینک ایدئولوژی نگاه می‌کردند. برایشان، اتحاد جماهیر شوروی یک «کلوس پاگلین» بود: غول‌پیکر اما پوشالی

ارتش سرخ را که در جنگ زمستانی فنلاند (۱۹۳۹) عملکرد ضعیفی داشت، ناتوان فرض کردند. پاکسازی‌های استالین را نشانه فروپاشی درونی خواندند. و مهم‌تر از همه، ظرفیت صنعتی شوروی برای بازسازی را به‌شدت دست‌کم گرفتند.

تشبیه با وضعیت کنونی، تکان‌دهنده است. در روایت غالب واشنگتن، ایران کشوری است که زیر فشار تحریم‌ها «در آستانه‌ی فروپاشی» قرار دارد؛ اقتصادش درهم‌شکسته، مردمش ناراضی، اختلافات جدی داخلی دارد و حکومتش شکننده شده است. این روایت، همان «عمارت پوسیده» هیتلر است با ادبیات سیاسی قرن بیست‌ویکم.

اما واقعیت چه می‌گوید؟ ایران طی چهل سال تحریم، نه فقط فرو نپاشیده، بلکه بزرگ‌ترین شبکه‌ی جنگ نامتقارن خاورمیانه را ساخته است: از حزب‌الله لبنان تا انصارالله یمن، از حشد شعبی عراق تا نفوذ در سوریه و افغانستان. برنامه‌ی موشکی بالستیک‌اش را توسعه داده، به آستانه‌ی هسته‌ای رسیده و مهم‌تر از همه، عمق استراتژیکی ساخته که جنگ با ایران را از یک «عملیات جراحی» به یک «باتلاق منطقه‌ای» تبدیل می‌کند.

درست مثل شوروی ۱۹۴۱ که ظرفیت جذب ضربه‌ی اولیه و سپس بازسازی و ضدحمله داشت، ایران نیز از نوع کشورهایی است که با ضربه‌ی اول ساقط نمی‌شود، بلکه آغازگر یک جنگ فرسایشی طولانی‌مدت می‌شود.

پرده‌ی سوم: جبهه‌های باز؛ وقتی ابرقدرت نمی‌تواند همه‌جا باشد

بزرگ‌ترین خطای بارباروسا، فقط حمله به شوروی نبود؛ حمله به شوروی در حالی که جبهه‌ی غرب هنوز باز بود. آلمان همزمان با بریتانیا در اقیانوس اطلس و شمال آفریقا می‌جنگید، نیرو در نروژ و فرانسه نگه داشته بود و منابعش را بین دو قاره تقسیم کرده بود. این «کشش بیش از حد[i]»، همان چیزی بود که پل کندی در کتاب «ظهور و سقوط قدرت‌های بزرگ» آن را عامل اصلی افول امپراتوری‌ها نامید.

آمریکای ۲۰۲۶ دقیقاً در همین نقطه ایستاده است. تنها در دو سال گذشته:

جبهه‌ی اوکراین: واشنگتن بیش از ۱۷۵ میلیارد دلار کمک مالی و نظامی به اوکراین اختصاص داده و هنوز پایانی برای این جنگ متصور نیست.

جبهه‌ی اقیانوس آرام: رقابت با چین در تایوان، دریای جنوب چین و حوزه‌ی تکنولوژی، نیروی دریایی و هوایی آمریکا را به کشیدگی بی‌سابقه‌ای رسانده.

جبهه‌ی اقتصادی: بدهی ملی آمریکا به ۳۸.۸ تریلیون دلار رسیده و با سرعتی بی‌سابقه به سمت ۳۹ تریلیون حرکت می‌کند. فقط هزینه‌ی بهره‌ی بدهی‌ها سالانه حدود ۱ تریلیون دلار است (بیشتر از کل بودجه نظامی کشور تا همین دو سال پیش).

جبهه‌ی داخلی: تورم، بحران مسکن، فرسایش طبقه‌ی متوسط و شکاف سیاسی عمیق بین دو حزب، ثبات داخلی را شکننده‌تر از هر زمان دیگری کرده.
و حالا، جبهه‌ی ایران نیز باز شده.

بودجه‌ی نظامی آمریکا در سال مالی ۲۰۲۶ با جهش ۱۵ درصدی از مرز یک تریلیون دلار عبور کرده است. اما حتی این رقم نجومی، برای جنگیدن هم‌زمان در چند جبهه کافی نیست. واشنگتن سال‌هاست از متحدان اروپایی‌اش می‌خواهد سهم بیشتری از هزینه‌های دفاعی را بپردازند، اما خودش در موقعیتی نیست که هزینه‌ی جنگ تازه‌ای را بدون فشار سنگین بر بدهی ملی تأمین کند.

آلمان نازی نیز قبل از بارباروسا، بزرگ‌ترین ماشین جنگی اروپا را ساخته بود. اما وقتی جنگ فرسایشی شد، همان ماشین، سوختش تمام کرد. هزینه‌های هم‌زمان چند جبهه، مانند سیاه‌چاله‌ای عمل می‌کند که هر مقدار منابع را می‌بلعد و باز هم سیر نمی‌شود.

پرده‌ی چهارم: تنگه‌ی هرمز؛ ژنرال زمستان اقتصاد جهانی

هر جنگ بزرگ، یک «عامل X» دارد؛ چیزی که مهاجم پیش‌بینی نکرده یا دست‌کم گرفته. در بارباروسا، آن عامل زمستان روسیه بود.

هر جنگ بزرگ، یک «عامل X» دارد؛ چیزی که مهاجم پیش‌بینی نکرده یا دست‌کم گرفته. در بارباروسا، آن عامل زمستان روسیه بود.

هیتلر فرض کرده بود جنگ قبل از زمستان تمام می‌شود. وقتی برف بارید و دما به منفی ۳۰ رسید، تانک‌ها یخ زدند، سربازان فاقد لباس زمستانی بودند و خطوط تدارکاتی فروپاشید.

در جنگ با ایران، «ژنرال زمستان» نام دیگری دارد: تنگه‌ی هرمز.

روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت (معادل ۲۰ درصد عرضه‌ی جهانی) از این تنگه عبور می‌کند. هر گونه اختلال در این مسیر، حتی تهدید به اختلال، قیمت نفت را به ۱۲۰ تا ۱۵۰ دلار و در بدترین سناریو تا ۲۰۰ دلار در هر بشکه پرتاب می‌کند. اما داستان فقط نفت نیست؛ ۲۰ درصد LNG جهان نیز از همین مسیر عبور می‌کند و اختلال در آن، بازارهای گاز آسیا و اروپا را فلج خواهد کرد.

برای آمریکا، تناقض اینجاست: حتی اگر فقط ۲ درصد نفت مصرفی‌اش از تنگه هرمز بگذرد، قیمت نفت جهانی است. یعنی وقتی بشکه‌ای نفت در خلیج فارس ۱۵۰ دلار شود، در تگزاس هم ۱۵۰ دلار می‌شود. گزارش GovFacts تخمین زده هر خانوار آمریکایی ممکن است سالانه ۲۵۰۰ دلار هزینه سوخت بیشتر بپردازد. تورم به ۵.۵ درصد جهش می‌کند و فدرال رزرو مجبور می‌شود بین «مهار تورم» و «تأمین مالی جنگ» یکی را انتخاب کند؛ درست مثل انتخاب غیرممکنی که آلمان بین «جبهه‌ی شرق» و «تولید داخلی» مجبور به انجامش شد.

بازارها از قبل هم نشانه‌هایی از این هراس را نشان داده‌اند: تنها با افزایش تنش‌ها، قیمت نفت ۴ تا ۶ درصد جهش کرده و نرخ کرایه نفت‌کش‌ها بیش از ۲۰ درصد افزایش یافته است.

آلمان در زمستان ۱۹۴۱ فهمید که نمی‌توان با اراده‌ی سیاسی، قوانین فیزیک و جغرافیا را تغییر داد. آمریکا در تنگه‌ی هرمز، با نسخه‌ی اقتصادی همان درس مواجه است: نمی‌توان شاهرگ انرژی جهان را بمباران کرد و انتظار داشت قیمت بنزین در اوهایو بالا نرود.

آلمان در زمستان ۱۹۴۱ فهمید که نمی‌توان با اراده‌ی سیاسی، قوانین فیزیک و جغرافیا را تغییر داد. آمریکا در تنگه‌ی هرمز، با نسخه‌ی اقتصادی همان درس مواجه است: نمی‌توان شاهرگ انرژی جهان را بمباران کرد و انتظار داشت قیمت بنزین در اوهایو بالا نرود.

پرده‌ی پنجم: هدیه به دشمن اصلی؛ وقتی جنگ ایران، چین را قوی‌تر می‌کند

یکی از عجیب‌ترین پیامدهای بارباروسا این بود که عملاً شوروی را از یک کشور منزوی و بی‌اعتبار، به یکی از سه ابرقدرت جهان تبدیل کرد. قبل از ۱۹۴۱، استالین قاتل میلیون‌ها نفر از شهروندانش بود و هیچ کشور غربی حاضر به اتحاد راهبردی با مسکو نبود. بعد از بارباروسا، بریتانیا و آمریکا مجبور شدند با همان استالین متحد شوند، تکنولوژی و تسلیحات در اختیارش بگذارند و عملاً او را به قدرت جهانی ارتقا دهند. آلمان با حمله به شوروی، بزرگ‌ترین هدیه‌ی استراتژیک قرن را به رقیبش تقدیم کرد. جنگ آمریکا با ایران، دقیقاً همین هدیه را به چین تقدیم می‌کند.

در فوریه‌ی ۲۰۲۶، ایران، چین و روسیه یک پیمان استراتژیک سه‌جانبه امضا کردند که برای نخستین بار، این سه قدرت را در یک چارچوب هماهنگ دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی قرار می‌دهد. مقامات هر سه کشور این پیمان را «سنگ بنای نظم چندقطبی جدید» نامیدند. البته زیر سطح، رقابت‌هایی بین آن‌ها وجود دارد (چین نگران نفوذ نظامی روسیه-ایران در آسیای مرکزی است و روسیه از گسترش قدرت نرم چین در حوزه‌ی نفوذ سنتی‌اش ناراحت است) اما جنگ آمریکا با ایران، دقیقاً عاملی است که این اختلافات را به حاشیه می‌راند و وجه مشترکشان، یعنی مقابله با هژمونی آمریکا را تقویت می‌کند.

مهم‌تر از ائتلاف نظامی، پیامد اقتصادی این هدیه است:
تسریع دی‌دلاریزاسیون: هر بمبی که بر ایران فرود بیاید، یک استدلال دیگر به چین، روسیه، هند و عربستان می‌دهد که «دلار امن نیست» و باید سامانه‌های مالی جایگزین ساخت. همان منطقی که در مقالات پیشین تحت عنوان «بمب نوترونی دلار» و «سپر ژئواکونومیک شانگهای» بررسی کردیم، با جنگ نظامی ده‌ها برابر تسریع می‌شود.
وابستگی انرژی به نفع پکن: چین بزرگ‌ترین واردکننده‌ی نفت جهان است و بخش عمده‌ای از نفتش از تنگه هرمز می‌گذرد. اما اگر آمریکا تنگه را ناامن کند، چین سریع‌تر به سمت خطوط لوله‌ی زمینی (از روسیه و آسیای مرکزی) و ذخایر استراتژیک حرکت می‌کند. یعنی آمریکا با ناامن کردن تنگه، عملاً چین را مجبور می‌کند زودتر از وابستگی به تنگه‌ی هرمز خارج شود؛ همان هدفی که پکن سال‌هاست دنبالش بوده.
مشروعیت‌بخشی به بریکس و شانگهای: قبل از جنگ، منتقدان بریکس می‌گفتند «این سازمان‌ها فقط حرف می‌زنند.» بعد از جنگ، همین سازمان‌ها تبدیل به سپر اقتصادی و دیپلماتیک ضروری برای کشورهای جنوب جهانی می‌شوند.
آلمان با حمله به شوروی، استالین را از دیکتاتور منزوی به رهبر متفقین ارتقا داد. آمریکا با حمله به ایران، در حال ارتقای شی جین‌پینگ از رقیب تجاری به معمار نظم جایگزین است.

پرده‌ی ششم: ائتلاف ناخواسته؛ متفقین جدیدی که آمریکا خودش ساخت

بارباروسا یکی از غیرممکن‌ترین ائتلاف‌های تاریخ را ممکن کرد: اتحاد بریتانیای امپریالیست، آمریکای سرمایه‌دار و شوروی کمونیست. سه نظامی که از یکدیگر متنفر بودند، علیه یک دشمن مشترک متحد شدند. بدون بارباروسا، این ائتلاف هرگز شکل نمی‌گرفت.

بارباروسا یکی از غیرممکن‌ترین ائتلاف‌های تاریخ را ممکن کرد: اتحاد بریتانیای امپریالیست، آمریکای سرمایه‌دار و شوروی کمونیست. سه نظامی که از یکدیگر متنفر بودند، علیه یک دشمن مشترک متحد شدند. بدون بارباروسا، این ائتلاف هرگز شکل نمی‌گرفت.

جنگ با ایران نیز ائتلافی مشابه می‌سازد، هرچند با بازیگران متفاوت:

محور چین-روسیه-ایران: که پیمان فوریه‌ی ۲۰۲۶ نمونه عینی آن است. این سه کشور از نظر ایدئولوژیک هم‌خوانی ندارند (جمهوری اسلامی، کمونیسم با ویژگی‌های چینی و ناسیونالیسم روسی)، اما جنگ آمریکا، وجه مشترکشان را برجسته و اختلافاتشان را حاشیه‌ای می‌کند.

بی‌طرف‌های هم‌دل: هند، ترکیه، برزیل، عربستان و آفریقای جنوبی؛ کشورهایی که لزوماً طرفدار ایران نیستند، اما از «جنگ یک‌جانبه» آمریکا ناراحت‌اند و آن را نشانه‌ای می‌دانند که واشنگتن قواعد بازی را برای همه تعیین می‌کند. گزارش مرکز سوفان توصیف می‌کند که همکاری نظامی سه‌جانبه شامل رزمایش‌های مشترک دریایی و قراردادهای تسلیحاتی شده، اما مهم‌تر از بعد نظامی، بعد اقتصادی است: هر کشوری که ببیند آمریکا با یک «مشتری نفتی» آن‌ها جنگ می‌کند، انگیزه‌ی بیشتری برای تنوع‌بخشی به منابع انرژی و سامانه‌های مالی پیدا می‌کند.

جنوب جهانی: بیش از ۸۰ کشور جهان که در رأی‌گیری‌های اخیر سازمان ملل از محکومیت ایران خودداری کرده‌اند، نه به‌خاطر علاقه به تهران، بلکه به‌خاطر ترس از «سابقه»ای که ایجاد می‌شود: اگر آمریکا بتواند با ایران این کار را بکند، فردا با هر کشور دیگری هم می‌تواند.

بارباروسا به آلمان نشان داد که حتی بزرگ‌ترین ماشین جنگی جهان نمی‌تواند علیه ائتلاف منابع برتر پیروز شود.

بارباروسا به آلمان نشان داد که حتی بزرگ‌ترین ماشین جنگی جهان نمی‌تواند علیه ائتلاف منابع برتر پیروز شود.

در ۱۹۴۱، ائتلاف منابع برتر یعنی صنعت آمریکا + نیروی انسانی شوروی + دریاسالاری بریتانیا بود. در ۲۰۲۶، ائتلاف منابع برتر یعنی کارخانه‌ی جهانی چین + انرژی روسیه و ایران + بازار مصرف جنوب جهانی است.

پرده‌ی هفتم: فرسایش از درون؛ بدهی، بنزین و بحران اعتماد

بارباروسا فقط در جبهه‌ی شرق نشکست؛ در آشپزخانه‌های برلین هم شکست. از ۱۹۴۲ به بعد، سامانه‌ی جیره‌بندی آلمان سخت‌تر شد، کارخانه‌ها با کمبود مواد اولیه مواجه شدند و طبقه متوسط آلمان (که زمانی مرفه‌ترین طبقه‌ی اروپا بود) شروع به فرسایش کرد. جنگ هم‌زمان در دو جبهه، منابعی را می‌بلعید که باید صرف رفاه داخلی می‌شد.

آمریکای ۲۰۲۶ نیز با نسخه‌ی مدرن همین بحران مواجه است. فقط در ۷.۵ ماه اخیر، بدهی ملی بیش از ۲.۵ تریلیون دلار افزایش یافته. بودجه‌ی دفاعی رکورد ۱ تریلیون دلار را شکسته، اما هزینه‌ی بهره‌ی بدهی‌ها نیز سالانه ۱ تریلیون دلار است و طی دهه‌ی آینده به ۱۴ تریلیون دلار خواهد رسید. IMF هشدار داده که «بدهی رو به رشد آمریکا تهدیدی برای ثبات اقتصاد جهان است».

ارقام خشک، تصویر کامل را نمی‌دهند. آنچه مهم است، انتخاب‌های غیرممکنی است که جنگ بر اقتصاد تحمیل می‌کند:
توپ یا کره: هر دلاری که خرج موشک کروز شود، از جاده، بیمارستان و مدرسه کم می‌شود. مطالعه‌ی EY نشان داده مسیر فعلی بدهی، تولید ناخالص داخلی آمریکا را تا ۲۰۳۵ معادل ۳۴۰ میلیارد دلار و تا ۲۰۵۵ معادل ۱.۱ تریلیون دلار کاهش خواهد داد.

اشتغال: همین مسیر ۱.۲ میلیون شغل تا ۲۰۳۵ و ۳.۶ میلیون شغل تا ۲۰۷۵ نابود می‌کند.

دستمزدها: در بلندمدت، دستمزد واقعی آمریکایی‌ها ۵.۳ درصد کمتر از حالتی خواهد بود که بدهی تثبیت شود.
سرمایه‌گذاری: بخش خصوصی تا ۲۰۷۵ با ۲۱.۶ درصد کاهش سرمایه‌گذاری مواجه خواهد شد؛ یعنی آینده‌ی اقتصادی فدای حال نظامی می‌شود.

و جالب‌ترین نکته: ترامپ در طولانی‌ترین سخنرانی «نطق سالانه در کنگره‌ی آمریکا» (۲۴ فوریه ۲۰۲۶)، حتی یک‌بار عبارت «بدهی ملی» را به زبان نیاورد. این در حالی است که ۸۲ درصد رأی‌دهندگان آمریکایی معتقدند «بدهی ملی باید از اولویت‌های سه‌گانه‌ی اول رئیس‌جمهور باشد».

هیتلر نیز در سخنرانی‌هایش از «پیروزی نهایی» می‌گفت، درست در زمانی که سربازانش در استالینگراد از گرسنگی می‌مردند. تاریخ نشان داده: وقتی رهبران از گفتن حقیقت اقتصادی جنگ طفره می‌روند، معمولاً حقیقت خودش را نشان می‌دهد؛ فقط خیلی گران‌تر.

تاریخ نشان داده: وقتی رهبران از گفتن حقیقت اقتصادی جنگ طفره می‌روند، معمولاً حقیقت خودش را نشان می‌دهد؛ فقط خیلی گران‌تر.

پرده‌ی هشتم: محاصره‌کننده، خود محاصره می‌شود

یکی از اهداف بارباروسا، رسیدن به چاه‌های نفت قفقاز بود. آلمان برای ادامه‌ی جنگ به سوخت نیاز داشت و منابع نفتی باکو و مایکوپ، وعده‌ی رفع این نیاز را می‌دادند. اما درست در فرآیند رسیدن به نفت، آلمان آنقدر سوخت مصرف کرد که خودش دچار بحران انرژی شد. تانک‌ها در دشت‌های روسیه بدون بنزین متوقف شدند.

پارادوکس مشابه در جنگ با ایران وجود دارد. آمریکا با حمله به ایران (که یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان نفت و گاز جهان است) عملاً بازار جهانی انرژی را علیه خودش بی‌ثبات می‌کند. هر بمبی که بر تأسیسات نفتی ایران فرود بیاید:

· قیمت بنزین در پمپ‌های آمریکا را بالا می‌برد؛
· تورم را تشدید می‌کند؛
· فدرال رزرو را مجبور به افزایش نرخ بهره می‌کند؛
· و هزینه‌ی تأمین مالی همان جنگ را گران‌تر می‌کند.

این همان دور باطلی است که آلمان در قفقاز تجربه کرد: برای رسیدن به سوخت، سوخت تمام کرد.

بدتر از آن: حتی اگر آمریکا تنگه‌ی هرمز را «امن» نگه دارد، صرف وجود ریسک جنگ، بیمه‌ی حمل‌ونقل دریایی را چند برابر می‌کند، شرکت‌های بیمه از پوشش نفت‌کش‌ها خودداری می‌کنند و عملاً همان اثر بسته شدن تنگه ایجاد می‌شود؛ بدون آنکه ایران حتی یک موشک شلیک کرده باشد.

پرده‌ی نهم: بارباروسا تمام نشده؛ نه فروپاشی، بلکه فرسایش

باید بر یک نکته تأکید شود: این مقاله ادعا نمی‌کند آمریکا مثل آلمان نازی فرو می‌پاشد. آمریکا نه رایش سوم است و نه ایران، شوروی استالین. مقیاس‌ها، ظرفیت‌ها و بستر تاریخی متفاوت است.
اما الگو، الگوی آشنایی است:
ابرقدرتی که:
· جبهه‌ای فراتر از توانش باز می‌کند؛
· رقیب اصلی‌اش (چین) را نادیده می‌گیرد تا دشمن فرعی‌اش (ایران) را بزند؛
· هزینه‌ی جنگ را از جیب رفاه داخلی و آینده اقتصادی می‌پردازد؛
· ائتلاف رقبا را علیه خودش تحکیم می‌کند؛
· ابزار هژمونی‌اش (دلار) را با استفاده بیش از حد فرسوده می‌کند؛
· و در نهایت، نه با یک ضربه‌ی نهایی، بلکه با فرسایش تدریجی از اوج فاصله می‌گیرد.
بارباروسا آلمان را یک‌شبه نابود نکرد. جنگ تا ۱۹۴۵ ادامه یافت. اما مورخان متفق‌القول‌اند که نقطه‌ی بازگشت‌ناپذیر، همان تصمیم ژوئن ۱۹۴۱ بود. از آن لحظه، شکست حتمی نبود، اما پیروزی عملاً غیرممکن شده بود.
آمریکا در ۲۰۲۶ الزاماً در نقطه شکست نیست. اما ممکن است در نقطه‌ی بازگشت‌ناپذیر باشد: لحظه‌ای که تاریخ‌نگاران آینده به آن بازگردند و بگویند «از اینجا بود که فرسایش هژمونی آمریکایی شتاب غیرقابل‌توقف گرفت.»

یادداشت پایانی: درسی که تاریخ فقط یک‌بار رایگان می‌دهد

هر ابرقدرتی در تاریخ، لحظه‌ای داشته که باید بین «بیشتر گسترش یافتن» و «تحکیم آنچه دارد» انتخاب می‌کرد. روم وقتی سقوط کرد که مرزهایش از ظرفیت لژیون‌هایش فراتر رفت. ناپلئون وقتی شکست خورد که مسکو را هدف گرفت. آلمان وقتی باخت که شوروی را «عمارت پوسیده» فرض کرد.

آمریکا اکنون در همان لحظه‌ی تاریخی ایستاده است. مسئله این نیست که آیا ارتش آمریکا می‌تواند به ایران ضربه بزند (البته که می‌تواند). مسئله این است که آیا اقتصاد آمریکا، ائتلاف‌های آمریکا و جایگاه جهانی دلار، تاب تحمل پیامدهای بلندمدت این ضربه را دارند؟

تاریخ هر بار این درس را یک‌بار رایگان داده. بار دوم، صورت‌حساب می‌فرستد.

 

[i] Overstretch

0
0
کپی شد

مطالب مرتبط

معرفی محصولات

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *